تکه نوشته ای از «سیاحت دل وعقل»
عشقهای انسان از دو مکتب اصلی عشق دل وعشق عقل تشکلیل شده درافراد عاشق این دو شبیه به هم هستند. برای درک بهتر، عشق دل و عشق عقله یک فرد عاشق رو تشریح میکنم اول دل:
به ورودی دل این فرد که میرسی گویی به بیابانی قدم گذاشتی که امید زندگی وجود خارجی ندارد و فقط یک رؤیا دور از دسترس در گوشه ای از این دل در کهنه پارچه ای کنار گذاشته و به فراموشی سپرده شده.
هر قدم که به جلو بر میدارم به راستی غم و مرگ به راحتی احساس میشود . قریب تر که میروم نوشته ای به خط اشک میبینم که بر بالای در ورودی نصب گشته نوشته شده بود «سوختم ».
این یک لفظ پنج حرفی به نظر می اید اما برای این فرد مطمئنآ یک دنیا حسرت عشق دراین لفظ به خواب رفته.
از ورودی عبور کرده و به دل وارد میشوم. پوسیدگی و غم در این دل عنان است و برای فهمیدن این موضوع فقط یک نگاه محتاج است.
دیواره های این دل پر از زخم هایی عمیق است . روی یکی از دیواره ها نوشته ای دیدم که با خنجرهک شده مطلب چنین بود «هیچ وقت دوستت نداشتم» دیواره ای که این هکاکی رو آن نقش بسته بود به شکلی عجیب در هم فرو رفته ، اطراف این دیواره سیاه رنگ گرفته که شکلی موحش به دل داده . از دیواره عبور کرده و جلوتر میروم صداهایی به گوش میرسد ، صدای ناله ،صدایی که از بیرون به گوش نمیرسد و فقط باید وارد دل شد تا شنیده شود. کم کم به مرکز دل میرسم درست در مرکز دل باز هم نوشته ای میبینم که محتوا ی نوشته به درستی نمایان نیست برای خواندن نوشته جلوتر میروم با خط سیاهی و مرگ بزرگ نوشته شده «سلطان دل ،غم» . از نوشته باز هم میگزرم کمی جلوتر از این نوشته به سه تن رسیدم وقتی به نمایشان نگاه کردم مثل این بود که اینان خریدران مرگند و از دنیای بشریت خبر ندارند که برای چند ثانیه زندگی حاضر به فروختن همه چیز حتی آخرت خود است . قریب شدم پرسیدم کیستید و حیران چه؟ اولی گفت من امیدهای این دلم و حیران آرزویی تازه دومی گفت من همه ی کس این دلم و حیران آشنایی در این کارزار سومی گفت من عشق این دلم و حیران معشوقه ام و به ناگاه هر سه از تاب چشم محو شدند . سرگشته از دل خارج شده و راه عقل را در پیش گرفتم.
____شب مهمونی غم ها_____________________________
____شب خالی ازامید ها_____________________________
____شب انتظار مردن که بباره یا نباره___________________
____رونده از تموم دنیا_____________________________

____من یه کوچه گرد پاییز__________________________
____آخرین رهگذر شب با سروده ای غم انگیز_____________
____حالا من موندم و غم هام _______________________
____وقتی آخرین چراغ کوچه منو تنها میزاره_____________
____می ریزه غم صداشو تو سکوت سرد وبلاگ__________
____همه ی سرودش اینه بازی زندگی پوچه ____________
____وقتی آخرین چراغ کوچه اونو تنها می زاره_________
____میمیره نه یک بار شاید صدها هزار بار___________
____سری بودیم توی سرها______________________
____کسی بودیم تو جهان_______________________
____خیلی ها نشونی دارن منو با حرفای شادم_________
____میگفتن عاشق هزار ستارست________________
____حالا من موندم و غم هام___________________
____دیگه چاره ای ندارم مردن یا رفتن تو غم ها_____
ک
_______________ا____________________ش
کاش میشد غصه ها را شاد کرد
روزی، بیچارگان را شاد
کاش میشد عشق لیلی را کشید
یا که یاد از ناله ی فرهاد کرد...
کاش میشد عشق را در بند کرد
یا که دل را همچو سنگ سخت کرد...
کاش میشد مرگ را زود خرید
یا که مردن دل را هرگز ندید...
ک_______________ا____________________ش
____موسیقی چشم تو چه شور انگیز است_____________
___________دل از نفس عاطفه ها لبریز است________
____بی عشق تو یک لحظه گر بنشینم_______________
__________سرسبزترین بهار، دل پاییز است________
تــــــــــــــــــــوعــــــــــــــــــــشــــــــق مـــــــــــنی___
_____________________________
_تــــــــــــــو یه قـــــــــــــطره از خــــــــدایی_
__________________________
_تـــــــــــویی روئـــــــیای پاکـــــــــ مـن_
________________________
_تــــو ســـــــرشـت عـــــــا شــــقایی_
_____________________
_تــــــویــی هــــمه وجـــود مـــن_
___________________
_تـــــونـــــهایـــت عــاشــقایی_
_________________
_تــــویـی هـمه جـهان مـن_
_______________
_تــویی همه عـشق مــن_
_____________
_تــــــــــــــــــــو..._

چی شده مگه دیگه دوستم نداری...

زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده ای


به گوش من تنها دو صدا آشناست....صدای پای تو که می روی صدای پای مرگ که می آید
|
شبی در امتداد سحر... | |
|
شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن... |
ساقه هاش هم خشکیده...
صدای پای عشق میاد باز توی کوچه های دلم پیچیده...نمیدونم به عشق باز سلام کنم یا که مثل بی خبران بگذرم...

از مرگ من سخن گفت ،
وقتی که مرزهای با اعتبار و بی اعتبار در هم شکستند !
از مرگ من سخن گفت ،
بی وقتی که آسمان شوخیش گرفت و ستاره ای را در مقابل چشمانم خاموش کرد !
از مرگ من سخن گفت ،
دهانش تلخ بود از طعم حقیقت و بوی چوب درخت نارنج می داد !
از مرگ من سخن گفت .........
به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم
روز میلاد من است
در بهاری پر گل
پر سرسبزی برگ
در بهاری که زمین
تازه برگشته ز مرگ
من هم آغاز شدم بار دگر مثل زمین
برو ای مرگ برو!
دل من نیست دگر از قدمت سرد غمین...

عزیز لحظه هایم...!
برای تو از تو می نویسم...برای تو که هیچکس مثل تو نیست...هیچ چیز شبیه عشق تو نیست....و هیچ جا شبیه سایه سار دستهای امین تو نیست.
مهربانم...!
به هیچکس نگفتم اما من خودم دیدم که یک صبح آفتاب از پشت پلک بسته ی تو به من سلام کرد.
باور کن که باور آسمانی بودن تو سخت نیست
تو که رسیدی خواب مرداب مرا برده بود...لبخند زدی و شمیم نفست عطر جاری رود را آورد. من جاری شدم...تا خدا... تا دریا...تا عشق....تا تو...
و این خود خوشبختی ست.
دوستت دارم
اون صدا چی مگفت....؟!
هنوز داشت می رفت و اون صدا هنوز گوشش را نوازش می داد. می شنيد که اون صدا داره دعوتش می کنه به زنده شدن. تعجّب کرد. آخه مگه من الآن زنده نيستم که حالا بايد زنده بشم. خوب گوش کرد. مثل اين که تازه فهميد چی شده. اين خرده های روی زمين حصارهايی بود که نمی گذاشتند زنده باشه. بهش مجال نمی دادند که نفس بکشه. اون صدای شکستن، صدای تولّد دوباره اش بوده. آره اون از نو متولّد شده بود و اين بار ديگه نمی خواست اين حصارها دورش را بگيرند. ديگه نمی خواست قبل از اين که وقتش برسه، با دست های خودش بميره. تصميم گرفت که به اون صدا تا آخر گوش کنه و قطعه قطعه ی اون آوا را لمس کنه و بفهمه. نگاه کرد و نوری ديد. اون صدا..... اون صدا از همون جا می اومد. از همون نقطه ی نورانی. ولی اين نور چی بود........؟
بهترین از این هم چیزی هست...؟
پس سينه ام را پر کردم از هواي دوست. نفس کشيدم. نفس کشيدم. نفس.... . با اين هواي تازه، انگار همه چيزم شده بود يه بوي خوش. يه نسيم خنک. حس مي کردم که يه ديوار عظيم هست که در عين سختي و محکمي، به لطافت تر و نرم تر از اون هيچ جاي دنيا پيدا نمي شه. و من، به اون تکيه زده بودم. ولي اين فقط پشتم نبود که گرم بود. گرمي وصف نا پذيري را هم روي شونه هام حس مي کردم. آخه دست هاش هم من را در آغوش گرفته بود. مي خواست بهم بگه، که ديگه نگران چيزي نباش. همون جوري که هيچ وقت نبايد مي بودي. آخه من هميشه باهات بوده ام و هستم و خواهم بود. من تو را از همه ي بدي ها حفظ مي کنم. توي هر شرايطي کمکت مي کنم و هيچ وقت تنهات نمي گذارم. امّا اون صدا، يه شرط بزرگ داشت. مي دوني شرطش چي بود؟ مي دوني چه چيزي از من مي خواست، تا به همه ي اين چيزهايي که گفته بود، بي کم و کاست عمل کنه؟ توي گوشم زمزمه کرد:"من با توام، اگه تو با من باشي. من فراموشت نمي کنم، اگه تو من رو فراموش نکني. من عاشقتم، اگه تو عــــشــــــــق رو فراموش نکني." مات و مبهوت، سکوت کرده بودم و با تمام وجودم، فقط مي شنيدم. انگار که پاهام ديگه روي زمين نبود. وقتي صداش توي گوشم مي پيچيد، انگار نسيمي از حرير نوازشش، من را در آغوش گرفته بود "هرچي که بخواي، بهت مي دم، حتّي اون چيزهايي را هم که فکرش را نمي کني. از هر چيز بهترينش را بهت مي دم، همه چيز را برات زيبا و دل انگيز مي کنم، زندگيت را ابدي مي کنم. آسايش جاودان بهت مي دم. غرق آرامشي تمام نشدنيت مي کنم، فقط به يک شرط، اون هم اين که باورم کني و عاشقم بشي.."
خط را بگير و بيا هنوز در کارِ کشتِ قاصدکم گرچه تنم ميانِ زخم و جنون گم و کلاغِ عاشقم از پنجرهام پر خط را بگير و بيا در اين ضيافتِ بيپرچين کنارِ پرهاي ريخته و ملافههاي سپيد سهمت از جان و قاصدک باقي است
نه... نگو...نگو که به هنگام رفتنت اشکهاي خيس من را که سيل وار صحراي دلم را باراني مي کرد نديدي. نگو که به هنگام رفتنت صداي شيشه نازک قلبم را نشنيدي.....نگو که باور نمي کنم تک ستاره ي آسمون شب هاي تنهاييم...
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است
صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست
در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است
بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي
مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است
مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است
غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
روي قبرم بنويسيد مهاجر بوده است
داستان من ازاونجایی شروع شد که تازه از تهران با خانواده به شیرازنقل مکان کرده بویم . تو شهریور ماه و تعطیلات مدارس . اون موقع من 17 ساله بودم کلاس دوم رشته ی کامپیوتر.
پدرم یه خونه ای توی یکی از شهرک های شیراز به نام شهرک صدار خریده بود یه خونه ی نقلی اما قشنگ .
وقتی توی خونه ساکن شدیم اون اطراف هیچ کس رو نمیشناختم . تموم وقتمو تو خونه میگذروندم با کامپیوتر مشغول بازی کردن یا چت میکردم.
آخرای شهریور ماه بود که با پدرم برای ثبت نام از خونه بیرون رفتم. تو خانواده ما تنها بچه مدرسه ای من بودم آخه خانواده ی ما 4 نفره بود.من بودم و یه خواهر کوچکتر که هنوز مدرسه نمی رفت با پدر و مادرم. خلاصه برای ثبت نام اولین بار بود که از خونه میرفتم بیرون . مدرسه ی اولی که برای ثبت نام رفتیم چند تا خیابون پایین تر از خونه ی ما بود .مدرسه ی قشنگی بود اما حیف که ظرفیتش تکمیل شده بود.مدرسه ی بعدی که سر زدیم اطراف مالی آباد( یکی از خیابون های شیراز)بود.
خدا رو شکر هنوز جا داشت...
بقیه ی داستان رو در ادامه مطلب بخوانید
تو که میدونستی قلبم طاقت دوریتو نداره...میتونستم وقت گریه سر رو شونه هات بزارم ...چرا رفتی؟...دوست داشتمبا گلای سرخ میومدم به دیدنت نه اینکه با رخت سفید طابوت مشکی ببینت...رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات ...رفتی افسوس گل من تو در دل خاک...تا ابد حسرت داشتند میمونه بر دل...دلم رو. تنها گذاشتی خودت تنها پریدی...دیگه نمیخوام تنها بمونم همین روزا میام پیشت...پس خدا نگهدار تا لحظه ی دیدار
صفحات سفید زندگی رو ورق زدیم و به اینجا رسیدیم....



سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم
بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد
بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام!
دختري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند
وجودم به لرزه افتاد
او که بود؟؟
آيا او هماني بود
که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟
خاطرات در برابرم صف کشيدند
موهاي خاک خورده ام را
ميان دستان استخواني ام فشردم
حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها
مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم
ای عزیز هر کس داند حقیقت چیست، داند که عشق کدام است وعاشق کیست. در این راه مرد باید بود ؛ و با دل پردرد باید بود ؛و هر که را رنج بیشتر ،تمتّع بیشتر.عاشق باید بی باک باشد،اگر چه او را بیم هلاک باشد .عشق آدمی خوار است.نه نام دارد و نه ننگ.نه صلح دارد و نه جنگ. عشق علتی است بر دوام حیات،نه وسیلتی است بر اهتمام ممات. عشق دردی است که او را دوا نیست ؛وکار عشق هرگز مدّعا نیست.مدّعای عشق بی بلا نبود؛و چون بلایی رسد ،او را ردّ بلا نبود .عاشق هم آتش است و هم آب ،هم ظلمت است و هم آفتاب. بی صبری در عشق ،عذاب جاودانی است ؛و بی اخلاصی در اطاعت و بال زندگانی است.عشق مایه ی آسودگی است،هر چند مایه ی فرسودگی است.هرچه عاشق نیست ستور است.عاشق را صد بلا در پیش و هزار در راه . در این راه گریه ی یعقوب باید یا ناله ی مجنون ،یا دل پردرد باید ،یا ناله ی پر خون


میگفت میکشانمت ، اما دروغ گفت
تا قلّه میرسانمت ، اما دروغ گفت
میگفت از تلاطم دریای غصه ها
مردانه میرهانمت ، اما دروغ گفت
میگفت اگر زمین و زمان را قفس کنند
زان هردو میپرانمت ، اما دروغ گفت
میگفت نقد جان که نه بذلش به کس کنند
مستانه میفشانمت ، اما دروغ گفت
میگفت زان شراب که حورش به کاسه ریخت
رندانه میچشانمت ، اما دروغ گفت
تائیس عشق «...» اگرچه وصال داد
این را که میرسانمت اما دروغ گفت